برج کودک که با نامهایی مانند برج نوزاد متروکه یا برج دختر بچه نیز شناخته میشود، به سازههایی معماری در بخشهایی از چین باستان اطلاق میشود که معمولاً به شکل برجهایی کوچک از سنگ یا آجر ساخته میشدند و دهانهای در بالای آنها قرار داشت. بر اساس گزارشهای تاریخی و روایتهای سفرنامهای، این برجها بهعنوان مکانهایی برای رها کردن نوزادان مرده، معلول، ناخواسته یا در بسیاری موارد نوزادان دختر توصیف شدهاند.
در برخی منابع، این سازهها بهعنوان جایگزینی «انسانیتر» برای غرق کردن نوزادان در رودخانهها معرفی شدهاند؛ عملی که بنا بر شواهد تاریخی، در دورههایی از تاریخ چین رواج داشته است. گفته میشود که ساخت این برجها اغلب با حمایت یا اهدای افراد ثروتمند در حاشیه شهرها انجام میشد، اقدامی که در ظاهر با نیت کاهش خشونت همراه بوده است، هرچند ماهیت واقعی کارکرد آنها همواره محل بحث بوده است.
از منظر نمادین، معماری برخی از این برجها شباهتهایی به پاگودا دارد. در برخی باورهای محلی، این سبک معماری بهگونهای طراحی شده بود که از سرگردانی روح کودکان جلوگیری کند یا مانع تناسخ آنها شود. چنین تفسیرهایی نشان میدهد که برجهای کودک تنها سازههایی فیزیکی نبودند، بلکه در دل خود لایههایی از باورهای مذهبی، آیینی و فرهنگی را نیز حمل میکردند.
زمینه اجتماعی شکلگیری این برجها را نمیتوان جدا از مسئله ترجیح جنسیتی در چین سنتی درک کرد. در جامعهای مردسالار که فرزندان پسر بهویژه در میان دهقانان بهعنوان نیروی کار و پشتوانه اقتصادی خانواده ارزشمندتر تلقی میشدند، تولد دختران در بسیاری از موارد نامطلوب شمرده میشد. این نگرش، طی قرنها، به یکی از عوامل اصلی شکلگیری و تداوم پدیده نوزادکشی دختران تبدیل شد.
برج کودک در روایتهای غربی؛ از سفرنامه تا ادبیات تبلیغی
یکی از شناختهشدهترین توصیفهای غربی از برجهای کودک در سفرنامه ویلیام سامرست موام با عنوان «روی پردهی چینی» (۱۹۲۲) آمده است. موام در فصل ۴۲ این کتاب، مواجهه خود با یک برج کوچک در جریان سفرش به چین را چنین روایت میکند:
«… مسیری پیموده شده به یک برج کوچک منتهی میشد… برج کوتاه و مخروطیشکل بود… در پای آن سبدهایی پراکنده شده بودند… از سوراخ مستطیلی شکلی بوی بسیار عجیب و تهوعآوری میآمد. ناگهان فهمیدم آن ساختمان کوچک چیست. این یک برج کودک بود.»
موام بعدها در رمان «پرده نقاشیشده» (۱۹۲۵)، این بار در قالب داستانی تخیلی، بار دیگر به این رسم اشاره میکند. او در فصل ۵۱ از نجات دختران ناخواسته توسط راهبهها از برج نوزاد سخن میگوید؛ روایتی که بازتابدهنده نگاه بشردوستانه اما بهشدت قضاوتگرایانه غرب نسبت به جامعه چین در اوایل قرن بیستم است.
بیشتر بخوانید: جزیرهای که یکشبه مُرد؛ راز گونکانجیما، شهر فراموششده ژاپن
چنین تصویرسازیهایی در آثار مبلغان مذهبی حتی پررنگتر میشود. جسی جی. لوتز در کتاب «معضلات تبلیغی» (۲۰۰۲)، نشان میدهد که چگونه موضوعاتی مانند نوزادکشی، ازدواج صغیر و جایگاه زنان، به محورهای اصلی گفتمان تبلیغی غرب در چین تبدیل شدند. اگرچه تمرکز این اثر مستقیماً بر برجهای کودک نیست، اما زمینه فکری مبلغان را روشن میکند؛ زمینهای که در آن این سازهها به نمادی از «عقبماندگی اخلاقی» جامعه چین بدل شدند.
در همین راستا، ویلیام ادگار گیل در «یک یانکی در یانگتسه» (۱۹۰۴) بارها به برجهای کودک اشاره میکند. روایتهای او، ترکیبی از دغدغههای مذهبی، حس ماجراجویی و نگاه شرقشناسانهاند؛ نگاهی که چین را سرزمینی نیازمند نجات و اصلاح معرفی میکرد.
تحلیل انتقادی این بازنماییها را الیزا اس. کی. لئونگ در مقالهای در سال ۲۰۱۵ ارائه میدهد. او نشان میدهد که چگونه روایتهای غربی، بهویژه از منظر زنان مسافر، تصویری «وحشی» و نیازمند اصلاح از چین ساختهاند؛ تصویری که با ایدهآلهای مادری سفیدپوستان و مسئولیت اخلاقی آنان برای «نجات دیگران» گره خورده بود.
برجهای کودک، نوزادکشی و بازنگریهای تاریخی معاصر
در دهههای اخیر، پژوهشگران تاریخ چین تلاش کردهاند روایتهای رایج درباره برجهای کودک را با نگاهی انتقادی بازبینی کنند. میشل تین کینگ در کتاب «بین تولد و مرگ» (۲۰۱۴)، مجموعهای گسترده از منابع محلی، گزارشهای خارجی و نوشتههای مبلغان را بررسی میکند و به این نتیجه میرسد که شواهد محکمی برای رها کردن نوزادان زنده در این برجها وجود ندارد. او با استناد به جان اسکارث استدلال میکند که بسیاری از این برجها احتمالاً برای تدفین نوزادان مرده ساخته شده بودند و برداشت غربیها از آنها تحت تأثیر روایتهای شرقشناسانه شکل گرفته است.
در مقابل، دی. ای. مونگلو در «دختران غرقشده در چین» (۲۰۰۸) احتمال قرار دادن نوزادان در معرض دید در فضاهای عمومی، از جمله برجهای نوزاد بودایی، را مطرح میکند. با این حال، او نیز اذعان دارد که مشخص نیست هدف این اقدام فرزندخواندگی، دفن یا چیز دیگری بوده و حتی توزیع جنسیتی نوزادان نیز بهطور قطعی قابل تعیین نیست.
پژوهش جفری اسنایدر-رینکه (۲۰۱۹) یک گام فراتر میرود و اساساً این برجها را نه نشانه «وحشیگری»، بلکه پاسخی منطقهای و نسبتاً متأخر به مسئله دفن نوزادان میداند. او تأکید میکند که متون کلاسیک چینی دستورالعمل روشنی برای دفن نوزادان ارائه نمیدهند و از قرن هجدهم، مقامات چینگ بهطور رسمی با رهاسازی اجساد نوزادان در فضای عمومی مخالفت کردهاند.
در نهایت، ژانگ مین در کتاب خود (۲۰۲۱) نشان میدهد که از اواخر دوره چینگ تا دوران جمهوری چین، تلاشهای قانونی جدی برای ممنوعیت نوزادکشی—بهویژه نوزادکشی دختران—صورت گرفته است. این قوانین، هرچند همیشه مؤثر نبودند، اما نشاندهنده تنش مداوم میان سنتهای فرهنگی و اصلاحات دولتی بودند. اشاره ژانگ به روایت یک مبلغ غربی در سال ۱۸۷۲، بار دیگر نشان میدهد که چگونه برجهای نوزاد در گفتمان غربی به نمادی از این بحران اجتماعی بدل شدند.









افزودن دیدگاه