شاه کلید مصالحه؛ چگونه فورمت مذاکرات دوجانبه برایند بزرگی در تحولات جنگ و صلح افغانستان داشت؟ (بخش اول)

شاه کلید مصالحه؛ چگونه فورمت مذاکرات دوجانبه برایند بزرگی در تحولات جنگ و صلح افغانستان داشت؟ (بخش اول)

استاد دانشگاه

جمعه خان محمدی
استاد دانشگاه

۷ / قوس ۱۳۹۸ | ۰ دیدگاه

جوانب ذی دخل در قضیه مصالحه افغانستان شامل دولت افغانستان، گروه طالبان، آمریکا و متحدان بین المللی و سازماهای ذیربط، فورمت های متفاوتی را برای مذاکرات صلح، تجربه کرده اند. از میان همه ی این فورمت های مذاکرات چند جانبه، فورمت مذاکرات دو جانبه، بالاخره جواب داد و مذاکرات صلح میان آمریکا و طالبان تا مرحله امضای موافقت نامه دوجانبه صلح، پیش رفت. این مذاکرات، نتیجه بخش همواره از منظرهای مختلف به تحلیل گرفته شده اما، هیچگاهی به سوال مرکزی که چگونه فورمت دو جانبه گفتگوها و مذاکرات، میان آمریکا و طالبان، به مذاکرات صلحی منجر شد که برآیند بزرگ آن، آماده شدن یک توافق نامه جامع صلح بین آمریکا و شورشیان برای امضاء در فاز اول اش بود؟

این بار فورمت مذاکرات دوجانبه، برخلاف دیگر فورمت ها، موفق گردید که دو جناح عمده جنگ افغانستان، بدون واسطه، مذاکرات صلح را آغاز کردند. آنان ابتدا مذاکرات را در «ابوظبی پایتخت امارات متحده عرب» کلید زدند و در دوحه در « نه دور» مذاکرات صلح را ادامه دادند. دو طرف میز مذاکره صلح افغانستان، امریکایی ها و طالبان، بودند. مهمترین غایبان آن « نه دور»  مذاکره ی سرنوشت ساز؛ دولت افغانستان، گروه های اپوزیسیون داخل نظام و دولت های اروپایی بودند که در سال های اخیر مشکلات مالی و لوجستیکی دولت افغانستان را بر دوشان کشیده بودند. اروپایی ها تلاش دارند که در قضایای بین المللی، هرگاه آمریکایی ها حضور جدی داشته باشند؛ خودشان را خیلی مطرح نسازند. آنان سیاست خارجی شان را هماهنگ با آمریکا می سازند. اما غایب بودن دولت افغانستان، در این «نه دور مذاکرات» برای دولت، توجیه پذیر نبود.

در این نوشتار، بسترها و زمینه های شکل گیری مذاکرات صلح بین امریکا و طالبان در میان امریکایی ها و طالبان، به بحث و بررسی گرفته می شود و به این سوال که چگونه دو طرف موفق شدند که این دفعه در پشت میز مذاکرات صلح  افغانستان، مدت «ده ماه» در «نه دور» مذاکره کنند پاسخ داده می شود.

تغییر گفتمانی در واشنگتن

در ابتدا خوب است که بدانیم که در نگاه کلان امریکا، در سال های گذشته چه تغییرات اساسی نسبت به حضور نظامی آن ها در افغانستان پدید آمده است؟ آنگاه می توانیم بفهمیم که چگونه آمریکایی ها، رو در روی طالبان پشت میز مذاکرات صلح نشستند؟

 سیاست های کلان امریکا از سال ۲۰۰۱ به بعد را در یک مرور اجمالی می توان به سه دوره با سه گفتمان بر اساس حضور سه شخصیت، در کاخ سفید امریکا، تقسیم بندی نمود:

۱-  گفتمان جنگ و تعقیب طالبان. دوران ریاست جمهوری بوش پسر، مصادف با واقعه یازده سپتامبر در سال ۲۰۰۱ بود. استراتژی کاخ سفید، پنتاگون، وزارت خارجه و سازمان سیا، از همان آغاز مبارزه با تروریسم و گروه های همکار با القاعده، در افغانستان، قرار داشت. عنصر اصلی این  استراتژی، کشتن سران القاعده و گروهای حامی آن ها، دستگیری تعداد نیروهای که ارزش استخباراتی داشتند، خشکاندن سرشاخه های گروه های تروریستی که در دیگر کشورها حضور داشتند. مبارزه جدی با دولت ها و گروهای که حامی القاعده بودند. طالبان بر اساس این استراتژی، از همان ابتدا، در لیست گروهای حامی تروریست ها قرار گرفتند. به همین خاطر تعدادی از رهبران شان زندانی، فراری و یا کشته شدند.

تعدادی از افغان های که با قضایای پشت پرده افغانستان، در این دوره اشنایی داشتند؛ می گویند که سران طالبان، آماده صلح و دست برداشتن از جنگ بودند. آنان به آقای کرزی، پیام شان را ارسال کرددند که غیر از چهار نفر، همه حاضریم که به پروسه صلح بپیوندیم. اما جواب امریکایی ها، این بوده که آنان باید مدتی در گوانتامو بخوابند بعد ما تصمیم می گیریم. «وحید مژده» از اعضای سابق طالبان که اخیرا در کابل ترور شد در مصاحبه با خبرنامه چند روز قبل از کشته شدنش گفت: «بسیاری از کسانی که در آن زمان مقام بالای در دستگاه حکومت کرزی داشتند؛ می گویند که طالبان از ما تقاضا کردند. رهبران شان غیر از چهار نفر، { گفتند}ما حاضر هستیم بیایم به پروسه صلح بپیوندیم و حکومت به ما کار نداشته باشند. ما هم کاری به حکومت نداریم؛ می خواهیم زندگی کنیم. به گفته آقای کرزی و دیگران، امریکایی ها این را نپذیرفتند و گفتند که یک بار این ها، باید بروند به گوانتانامو و چند سالی را در آنجا بگذرانند. بعد از آن ما در موردشان تصمیم می گیریم. این بود که طالبان مجبور شدند؛ به میدان های جنگ برگردند.»

وحید مژده

وحید مژده

در هر صورت گفتمان جنگ و تعقیب طالبان تا پایان حکومت بوش پسر ادامه یافت. آقای بوش در بازبینی استراتژی اش در افغانستان در سال ۲۰۰۷ میلادی اما علاوه بر جنگ و تعقیب طالبان مسائل دیگری را علاوه کرد. او در ۱۵ فبروری سال ۲۰۰۷ در نطقی در واشنگتن گفت که آمریکا در افغانستان روی مواردی نظیر افزایش شمار و ظرفیت نیروهای امنیتی و دفاعی افغانستان، توانمندسازی نیروهای ناتو، بهبود حکومت داری ولایتی و اقتصاد، مبارزه با مواد مخدر و فساد را تعقیب خواهد کرد. با وجود کار روی موارد فوق اما تا آن زمان نشانه ای از عقب نشینی امریکایی ها و تغییر در موضع شان در قبال طالبان دیده نمی شد.

۲- گفتمان فشار حد اکثر نظامی و به حاشیه راندن طالبان. در سال ۲۰۰۸ در امریکا انتخابات برگزار گردید. مقام ریاست جمهوری، از دست جمهوری خواهان خارج و به دست دموکرات ها افتاد. برای اولین بار، یک سیاه پوست امریکایی و افریقایی تبار، در تاریخ امریکا به عنوان رئیس جمهور وارد کاخ سفید گردید. «باراک اوبا» با شعار ختم جنگ امریکا در عراق و کاهش حضور نظامیان امریکا در افغانستان، روی کار آمد. او نیروهای نظامی امریکا را کاملا از عراق خارج کرد. استراتژی کشورش را در افغانستان، تغییر داد. او فکر می کرد می تواند جنگ افغانستان را ببرد.

استراتژی کلان او در مورد افغانستان روی موارد: افزایش فشار نظامی روی طالبان با افزایش ۳۰ هزار نیروی آمریکایی، کاهش خشونت ها در افغانستان، به حاشیه راندن یا تسلیم شدن آنان در میز مذاکره، تعقیب استراتژی موثر غیرنظامی و داشتن همکاری جدی تر با پاکستان تمرکز داشت. او برای عملی ساختن استراتژی اش، فرماندهی جنگ افغانستان را به کارآزموده ترین جنرال های موفق امریکایی در عراق، از قبیل دیوید پتراووس، داد. تعداد نیروهای امریکایی را از ۷۰ هزار نفر به بیش از ۱۰۰ هزار افزایش داد تا بتواند با فشار حد اکثر نظامی طالبان را منزوی یا وادار به تسلیم کنند.

«باراک اوبا» با شعار ختم جنگ امریکا در عراق و کاهش حضور نظامیان امریکا در افغانستان، روی کار آمد. او نیروهای نظامی امریکا را کاملا از عراق خارج کرد. استراتژی کشورش را در افغانستان، تغییر داد

«باراک اوبا» با شعار ختم جنگ امریکا در عراق و کاهش حضور نظامیان امریکا در افغانستان، روی کار آمد. او نیروهای نظامی امریکا را کاملا از عراق خارج کرد. استراتژی کشورش را در افغانستان، تغییر داد

نتیجه این استراتژی در افغانستان، برقراری امنیت نسبی در بسیاری از مناطق گردید. اما آن نتایجی که استراتژی افزایش نیرو و بیداری انبار در عراق به دنبال داشت، در افغانستان نداشت. در آن کشور در مدت کوتاه عملیات های انتخاری و جنگ های شهری را کاهش داد و عراق تا پیدایش داعش روی آرامش را دید؛ اما در افغانستان نتایج دلخواه حاصل نشد. زیرا در این جا، به تدریج بین آقای کرزی و دولت باراک اوباما شکاف های عمیق ایجاد گردید. آقای کرزی که از انتخابات ۲۰۰۹ از امریکایی ها به شدت دلگیر شده بود همه روزه بهانه گیری می کرد. از نظر آقای کرزی دیگر طالبان دشمن افغانستان نبودند؛ بلکه برادر به حساب می آمدند. دیگر پاکستان لانه تروریست نبود. بلکه اگر هر کشوری بالای پاکستان حمله می کرد آقای کرزی آماده دفاع از پاکستان بود. به همین خاطر استراتژی فشار حداکثری بالای طالبان عملا در داخل افغانستان خنثی شد. کرزی تا رزوهای آخر حکومتش حاضر به امضای موافقت نامه امنیتی با امریکایی ها و دادن پایگاه های نظامی به امریکایی ها نشد.

لذا امریکایی ها از دولت افغانستان ناامید شدند. شکاف میان دولت امریکا و افغانستان افزایش یافت. امریکایی ها تصمیم گرفتند حداکثر نیروی نظامی خود را از افغانستان خارج کنند. کمک های اقتصادی شان را کاهش دهند. هرچه به سال ۲۰۱۴ نزدیکتر می شدیم، امید به پیروزی نظامی بالای طالبان کمرنگ می شد.

تنها روزنه ای که در این دوره، نمودار گردید افتتاح دفتر طالبان در قطر بود. دولت آقای کرزی به بهانه این که طالبان پرچم شان را بلند و نام امارت اسلامی را روی دفتر شان گذاشته اند، هرگونه مذاکره با امریکایی ها در قضیه پیمان امنیتی را لغوکرد. امریکایی ها از دولت قطر خواستند که موقتا دفتر طالبان را ببندند.

امریکایی ها در سال ۲۰۱۴  اکثر نیروهای نظامی شان را از افغانستان خارج کردند و کمتر از بیست هزار عسکر امریکایی و ناتو در افغانستان برای مبارزه با تروریزم در قالب نیروهای ائتلاف و آموزش و مشاوره با نیروی افغان در قالب ناتو و ماموریت حمایت قاطع باقی ماند.

در چینن شرایطی، نگاه استراتژیست ها و نظامیان امریکایی، نسبت به جنگ دوامدار افغانستان تغییر اساسی یافت. آنان احساس کردند که در سرزمینی سرمایه گذاری کرده اند که بازدهی ندارد. آنان به این نتیجه رسیدند که پیروزی در افغانستان، از راه نظامی امکان ندارد. آن چه که آنان مجبور بودند که نیروهای نظامی شان را در این جا نگهدارند؛ تبعات برگشت تروریسم به کشورهای اروپایی و آمریکا بود. هیچ تضمینی برای احیای دوباره تروریسم، وجود نداشت.

۳- گفتمان مصالحه و شراکت  طالبان در قدرت. در سال ۲۰۱۶ انتخابات ریاست جمهوری دیگر در امریکا برگزار شد. این بار یک جمهوری خواه وارد کاخ سفید گردید که از درون پایگاه سنتی قدرت و سیاست – نخبگان- در واشنگتن، برنخواسته بود. «دونالد ترامپ» یک تاجر ثروتمند؛ اما آشنا با تکنیک رسانه های عمومی امریکا و روانشناسی عمومی این کشور، خود را به جمهوری خواهان تحمیل کرد و وارد کاخ سفید گردید. او تجربه ای در دولت، در سنا و در کنگره نداشت. او فرد بیگانه در واشنگتن بود؛ به سیاست های کاخ سفید در دوران بوش پسر باور نداشت و مخالف شدید سیاست های داخلی و خارجی باراک اوباما بود. او با استراتژی «اول امریکا» رئیس جمهور گردید. او تلاش کرد که تغییرات اساسی در ساختارهای سیاسی واشنکتن و سیاست خارجی امریکا ایجاد کند؛ امری که اکثریت شرکای و منافع جهانی آمریکا را به شمول افغانستان متاثر ساخت.

ساختارهای جدید در واشنگتن

آقای ترامپ با سیاست انزواگرایی جدید در واشنگتن آغاز کرد و برای این سیاست و استراتژی اول آمریکا، تغیرات مورد نظرش را در نهادهای مهم و تاثیر گذار در سیاست خارجی امریکا ایجاد کرد؛ با آن که این تغییرات در داخل کاخ سفید به ویژه در رهبری مشاورت امنیت ملی و وزارت های دفاع و خارجه آمریکا در دو سال اول ریاست جمهوری ترامپ، بیشتر نخبگان حامی حضور و جنگ در افغانستان را شامل می شد اما رفته رفته، این نخبگان یکی پی دیگری کنار زده شدند و افرادی وارد چهار پایه سیاست خارجی آمریکا گردیدند که کمترین علاقه و منافع آمریکا را در جنگ افغانستان و حضور بلندمدت ایالات متحده در این کشور می دیدند. در همین حال، یکی از بزرگترین وعده های انتخاباتی آقای ترامپ در جریان کمپاین های انتخاباتی سال ۲۰۱۶ نیز پایان جنگ افغانستان بود؛ امری که تحقق آن برای آمریکایی های حامی ترامپ در انتخابات سال ۲۰۲۰ به شدت حیاتی و جدی پنداشته می شود. از این منظر تغییرات یاد شده، وضعیت و پیامدهای آتی را در واشنگتن به میان آورد.

۱- کاخ سفید. آقای ترامپ، کسانی را با خودش در کاخ سفید آورد که اکثرا در خارج از حاکمیت نخبگان واشنگتن، تربیت شده بودند. آقای ترامپ، جز تجارت، تجربه سیاسی و حکومت داری نداشت. او از چهره خشن بروکراسی دولت امریکا، دلخوشی نداشت. او از همان ابتدا در صدد تغییر در کاخ سفید برآمد. لذا کسانی را به عنوان رئیس دفتر و مشاور امنیت ملی امریکا انتخاب کرد که با عقاید او هماهنگ باشند. او بارها مجبور شد که مشاور امنیت ملی خودش را تغییر دهد. ترامپ چهار بار مشاور امنیت ملی اش را تغییر داده است. آخرین موردش جان بولتون بود. گرچه او علاقه ی به مسایل افغانستان نداشت. او در دورانش بیشتر روی ایران، شوروی و ونزوئلا متمرکز بود. اما پیش از آقای بولتون، دو جنرال پیشین ارتش آمریکا به شمول مایک فلین و ایچ آر مک مستر از کسانی بودند که به شدت در جنگ افغانستان دخیل بودند. آقای مک مستر، بیشتر از حامیان حضور در افغانستان بود و یکی از مغزهای متفکر استراتژی جنوب آسیای رییس جمهور آمریکا در سال ۲۰۱۷ پنداشته می شد؛ استراتژی که بر مبنای آن آمریکا نیروهایش را در آن زمان در افغانستان افزایش داد و حضورش در جنگ علیه شورشی گری را نیز جدی تر ساخت؛ امری که نتوانست دیر دوام بیاورد و باعث شد تا مک مستر نیز از مقامش کناره گیری کند. در تازه ترین مورد اما کسانی در کاخ سفید قرار دارند که سابقه حضور در بحث افغانستان را نداشته و علاقه ای چندانی نیز به این جنگ آمریکا ندارند؛ آن های که بیشتر همفکر رییس جمهور ترامپ اند.

مک مستر، بیشتر از حامیان حضور در افغانستان بود و یکی از مغزهای متفکر استراتژی جنوب آسیای رییس جمهور آمریکا در سال 2017 پنداشته می شد

مک مستر، بیشتر از حامیان حضور در افغانستان بود و یکی از مغزهای متفکر استراتژی جنوب آسیای رییس جمهور آمریکا در سال ۲۰۱۷ پنداشته می شد

۲- وزارت خارجه: یکی از نهادهای مهم تصمیم ساز، در امور خارجی، وزارت خارجه آمریکا است. آقای ترامپ، در راستای هماهنگ سازی سیاست خارجی با خودش، از سال ۲۰۱۶ تا ۲۰۱۹ دو بار وزیر خارجه را تغییر داد. وزیر خارجه قبلی و فعلی امریکا، نه یک تکنوکرات بودند و نه سابقه سیاسی داشتند. مایک پمپئو وزیر خارجه فعلی قبل از اشغال این پست، تنها یک سال تجربه کار در سازمان سیا را داشت. ریکس تلریسون وزیر خارجه پیشین ایالا متحده، بیشتر تجربه مدیریتی در شرکت نفتی ایکسون موبل، را داشت. به نظر می رسد آقای ترامپ می خواست که وزارت خاجه کاملا با او هماهنگ باشد و این که در حوزه سیاست خارجی، خود وزیر خارجه اش باشد.

۳- آژانس اطلاعات مرکزی (سیا): در دوره آقای ترامپ دو رییس در سیا کار کرده است. مایک پمپئو از کنگره به این سازمان وارد شد و هیچ نوع تجربه جدی در سیاست کلان واشنگتن به ویژه در حوزه اطلاعاتی نداشت. او برعلاوه، علاقه و شناختی نیز از جنگ افغانستان نداشت. به این جهت، تحول جدی را در زمان آقای پمپئو در سیا در قبال افغانستان شاهد نبودیم. پس از او، در زمان جینا هسپل که یک اطلاعاتی کارکشته و از درون ساختار بروکراسی سیا می باشد، نیز نشانه های از تاثیرگذاری جدی بر سیاست سازی های کلان واشنگتن دیده نمی شود. این بدان معناست که در طول سه سال گذشته ریاست جمهوری آقای ترامپ، رهبری این سازمان که نقش جدی و یکی از چهار پایه اساسی سیاست خارجی آمریکا پنداشته می شود، شناخت و علاقه ای زیادی به جنگ افغانستان و ادامه بازی و حضور ایالات متحده در این جنگ وجود نداشته است.

۴- وزارت دفاع. رئیس جمهور ترامپ، در سه سال گذشته سه بار وزیر دفاع اش را تغییر داد. در سال او و دوم روی کار آمدن آقای ترامپ جنرال های چند ستاره امریکا، با عقب نشنینی امریکا از سوریه و افغانستان واکنش های تندی نشان می دادند. در آن زمان در تدون استراتژی جنوب آسیای رییس جمهور ترامپ جمیز متیس جنرالی که قبلا سابقه خدمت به عنوان فرمانده فرماندهی مرکزی آمریکا را داشت، نقش کلیدی بازی کرد. اکنون چنین اشخاص در وزارت دفاع حضور ندارند؛ حتی طولانی شدن جنگ موجب تغییر در دیدگاه نظامیان امریکا نیز شده است که جنگ افغانستان پیروزی نظامی را به دنبال ندارد. در نتیجه، فعلا در وزارت خارجه کسی نیست که با طرح های آقای ترامپ مبنی بر خروج از افغانستان و یا طرح استراتژی های متفاوت از آنچه که نخبگان نظامی ایالات متحده در زمان رییس جمهور بوش و اوباما، تدوین می کردند، مخالفت جدی از خود نشان دهند.

Pin on Pinterest0Share on LinkedIn0Share on Google+0Tweet about this on TwitterShare on Facebook0

مطالب مشابه

دیدگاه خودرا بنویسید

ایمیل *
نام *
دیدگاه *
اگر میخواهید عکس تان در کنار نظر تان قرار گیرد لطفا به سایت گراواتار مراجعه کنید