تصوف و عرفان؛ گم شده افغانستان( قسمت سوم)

تصوف و عرفان؛ گم شده افغانستان( قسمت سوم)

۷ / قوس ۱۳۹۸ | ۰ دیدگاه

باز روز پنجشنبه شد و وعده روز حلقه ذکر هفته ای فرا رسید. از چانس بد، امروز هوای کابل، خیلی بارندگی است. وقتی که خواستم که از دفتر برون شوم و به سوی حلقه، حرکت کردم؛ باران همه جا می بارید و هرچه به طرف مرکز شهر کابل نزدیک تر می شدم، بر شدت بارندگی ها افزوده می شد. ترافیک هم سنگین تر شده، می رفت. یک و نیم ساعت طول کشید که از ترافیک کشنده مرکز شهر کابل عبور کنم؛ در حالی که به صورت طبیعی بیش از نیم ساعت این مسیر، وقت نمی گرفت. تازه باید یکجای دیگر که همان نزدیکی های حلقه بود؛ کار داشتم و می رفتم. حیران ماندم که چه کنم؟ ترسیدم اگر آنجا با موتر بروم؛ بعدش در هنگام آمدن باز ترافیک زیادتر شود؛ در حلقه دیر برسم چه کنم؟ لذا تصمیم گرفتم که موتر را داخل حویلی حلقه، پارک کرده و پیاده به سوی محل کارم در زیر باران بروم. با سرعت بگردم. من هم چنین کردم.

پیش از شروع برنامه حدس زده می شد که تعداد شرکت کنندگان، امروز حلقه کم باشد. زیرا باران و سردی هوا؛ تغییراتی را در برنامه ایجاد کرده بود:

اولا اکثریت ریش سفیدان و متنفذین که در جلسات گذشته، از شرکت کنندگان جدی حلقه بودند، به علت بارندگی در جلسه نیامده بودند. هم هوا سرد بود و هم چلسه با سردی آغاز گردید.

ثانیا قاری که قبلا با آهنگ خیلی دلنشین ذکر حلقه را شروع می کرد و اداره حلقه در دست او بود و ذکر را  تبدیل می  کرد؛ در شروع برنامه حضور نداشت. گرچه او بعدا آمد. ولی کسی دیگری به جای او دعای افتتاح حلقه را خواند و در طول مراسم نقش قاری را در تبدیل ذکرها و اداره جلسه برعهده گرفت.

سوم این هفته، برق هم نبود. بلندگو را چند بار چالان کردند؛ اما خوب کار نمی کرد. آنان اکثرا برنامه را بدون بلندگو به پیش بردند. لذا جلسه حلقه، هم به سرعت شروع شد و هم به سرعت ادامه یافت و به همان نسبت به پایان رسید.

چهارم در جریان  مراسم ذکر دو نفر بود که یا من در هفته های پیش ندیده بودم یا این به آنان من در جلسات قبل توجه نداشتم؛ اما به هرحال امروز به علت جمعیت اندک، زود توجهم به آنان جلب شد که حرکات، رفتارها و صداهای شان خیلی متفاوت اند. صداهای شان و حرکات بدنی آنان با رفتار و صداهای دیگران زمین تا آسمان فرق می کرد. آن دو هنگام گفتن ذکرها، چنان با صدای غرّا و قوی تلفظ می کردند که صدای همه را زیر تاثیر برده بود. به خصوص هنگامی که آن دو «الله هو» را می گفتند، مقداری «هو» را چنان می کشید. یک کم به صدای بعضی از موجودات غیر انسانی نزدیک می شد و صدای دیگران کاملا تحت الشعاع آن ها قرار می گرفت.

لذا برخلاف توصیه صوفی ها که می گویند در هنگام ذکر حلقه، چشم ها را بسته کنید؛ من نتوانستم به این توصیه عمل کنم. هرچه تلاش کردم چشمم را ببندم و هواسم را به خودم، به آنچه می گویم؛ به قطب عالَم که باید همه صوفی ها به سویش متمرکز گردد؛ توجه کنم؛ اما سروصداهای آن دو حواسم را پرت کرد و من ناظر اعمال آن دو شدم و به قول آن روشن ضمیر کارم چشم چرانی شده بود.

وقتی هم که نوبت به ذکر ایستاده رسید. یکی از آن دو در وسط حلقه آمد. لباس گرمش را کشید.  همه را بر محور خود می چرخاند. جوان دیگر که مثل او ذکر های بلند بلند می گفت؛ به او ملحق شد. هر دو دو دست را رو بروی سینه، بسته کرده، هماهنگ به طرف راست و چپ می چرخید و آنگاه سرشان را به طرف جلو خم می کردند. گاهی حرکات شان، چنان موزون بود که شائبه دیگری را در ذهن تبارد می کرد. آن جوانان، لب های شان را در هنگام گفتن «حی» خیلی بیش از اندازه کشال می کرد. بیننده که خیلی با فلسفه ی ذکر آشنایی نداشته باشد و یا نداند که صوفی گاهی خودش را فراموش کرده، چنان غرق در ذکر می گردد که حرکات اش، غیر عادی شده و موجب خنده حضار خواهد گردید. مثل من که گاهی یادم می رفت که در آن وقت ذاکرم، موجب تعجب و خنده ام می شد.

البته در همان لحظه به یاد داستان کربلا افتادم که در سال ۱۳۸۷ یا ۸۸ کربلای معلاّی عراق همراه تعدادی از دوستان و خانواده به زیارت قبر امام حسین (ع) رفته بودم. وقتی کربلا بودیم تلاش می کردیم همه روزه، زیارت برویم. یک روز خود را به ضریح امام حسین(ع)  نزدیک کردم  و آنجا مدتی ایستاد شدم. بر ذهنم فشار آوردم که حالم تغییرکند. احساس حال خوشی برایم پیدا شد. شاید یک ارتباطکی برقرار گردید. آن حالت خیلی برایم خوش آیند بود.

گاهی انسان، به لحظاتی نیاز دارد که از خود بی خود شود و در درون خود فرو رود، حالت قدسی دراش نمایان شود. شاید این حالت، با دیدن یک زیارت قبر آدم بزرگ یا موعظه ای یک بزرگ مرد و حکیمی یا شرکت در یک حلقه ذکری به دست آید. خلاصه انسان گاهی به یک توجه به درون نیاز دارد؛ تا هم شادی روحی برایش حاصل گردد و هم این که از غم های عالَم نجات پیدا کند. حس می کردم که در آن لحظه، چنین چیزی در من به وجود آمده است.

اما ناگهان، در آن لحظات نورانی، دیدم دسته ای از زایران ایرانی از برون حرم به داخل آمدند و هرچه به ضریح نزدیک تر می شدند و صداهای شان نیز بلندتر می شد. هنگامی که به ضریح امام حسین (ع) نزدیک شدند؛ یک نفر از بین آن ها تا چشم اش به ضریح حضرت افتاد، شروع به گریه کردن نمود. خودش را روی زمین به حالت سجده انداخت. او با صدای بلند فریاد می زد که « آقا من سگ تویم» و «آقا من سگ درگاه تویم» تُن صدای او چنان بلند بود که مانند طوفان دیگر نجواهای درونی آدم های مثل ما را خشکاند. ارتباطات قلبی را قطع کرد و توجهات را به خودش جلب کرد. چنان خشم و غصبم آمد که با خود گفتم این کفریات چیست؟ چرا این آدم با فریاد های خود مزاحم ما شد؟ اگر حالی داشتیم؛ آن را از ما گرفت.

امروز دقیقا همان قصه و همان رفتارها در جلسه ذکر تکرار شد. با خود گفتم اگر عوام هدایت درست نشود؛ مثل زنگی مست است که چاقوی برّان را در دست او داده ایم. او به جای این که کار خوب کند، خراب خواهد کرد. عوام سخنی می گوید که نه صواب دارد؛ بلکه خسران و عقوبت نیز دارد.

داستان حضرت موسی و چوپان

اما صوفی های بزرگ عقیده من را ندارند؛ آنان ظاهر رفتار آدم ها را نمی بینند؛ بلکه باطن انسان را می بینند. آن ها به باطن آدم ها، توجه می کنند. آنان نگاه به حال افراد می کنند و نه قال شان. شاید رفتار این دو نفر یا رفتار آن زایر کربلا، شبیه رفتار چوپان در «داستان حضرت موسی و شبان» باشد؛ مولوی رومی در «مثنوی معنوی» آن را به شعر در آورده است.

در یکی از روزها حضرت موسی (ع) چوپانی را دید که مشغول عبادت با خدایش بود. او با معبودش، خلوت کرده وهرچه از دل تنگش برون می شد می گفت. او چنان مشغول راز و نیازهای عاشقانه شده بود و از عبادت اش لذّت می برد که از لفظ و کلام و رفتارش غافل شده بود.

دید موسی یک شبانی را به راه            کو همی‌گفت ای گزیننده اله

تو کجایی تا شوم من چاکرت               چارقت دوزم کنم شانه سرت

دستکت بوسم بمالم پایکت                  وقت خواب آید بروبم جایکت

ای فدای تو همه بزهای من                ای به یادت هی‌هی و هی‌های من…

چوپان: خداجان کجا هستی؟ تا چاکر و نوکر تو شوم؛ کفش های کهنه ات را بدوزم، سرت را شانه زنم. دستت را ببوسم، پاهایت را مالش دهم، در وقت خواب جایت را پهن کنم، خدایا تمام بزهایم به فدایت گردد. خدایا من به یاد تو هی هی و های های می کنم.

این نَمَط بیهوده می‌گفت آن شبان          گفت موسی با کی است این ای فلان

گفت با آنکس که ما را آفرید               این زمین و چرخ اَزُو آمد پدید

گفت موسی های بس مدبر شدی          خود مسلمان ناشده کافر شدی

این چه ژاژست این چه کفرست و فشار       پنبه‌ای اندر دهان خود فشار

گند کفر تو جهان را گنده کرد          کفر تو دیبای دین را ژنده کرد

حضرت موسی (ع): ای چوپان، روش تو بیهوده است. با کی سخن می گویی؟

Pin on Pinterest0Share on LinkedIn0Share on Google+0Tweet about this on TwitterShare on Facebook0

مطالب مشابه

دیدگاه خودرا بنویسید

ایمیل *
نام *
دیدگاه *
اگر میخواهید عکس تان در کنار نظر تان قرار گیرد لطفا به سایت گراواتار مراجعه کنید