از تصوف تا عرفان معنوی؛ چگونه می توان به معضل خودبیگانگی در افغانستان پرداخت؟

از تصوف تا عرفان معنوی؛ چگونه می توان به معضل خودبیگانگی در افغانستان پرداخت؟

۲۰ / عقرب ۱۳۹۸ | ۰ دیدگاه

مدت ها، ذهنم در باره تصوّف، با سوالات زیادی رو برو بود. صوفی کیست ؟ خانقاه چه جای است؟ در خانقاه ها چه می کنند؟ پیوند تصوف و جامعه، تاریخ و سیاست چیست؟ تأثیر خانقاه بر شخصیت و هویت فرد چیست؟ افراد که تحت تاثیر خانقاه و  طریقه ی تصوف قرار می گیرند؛ رفتارهای اجتماعی و سیاسی ان ها چگونه می باشند؟

 هرگاه خاطرات صوفی ها را درکتاب های «تذکره الاولیا» می خواندم یا اشعار مولوی، خیام، حافظ و تفسیر اشعار آنان را  مطالعه  می کردم؛ سوالات فوق دوباره در ذهنم زنده می شد.

در سال ۹۴ و ۹۵ در ناحیه ۱۳ خیلی به تجربه عملی در خانقاه نزدیک شدم. در کوچه که ما زندگی می کردیم، خانقاه بود. در ان جا، شب های چهارشنبه و جمعه، محفل ذکر صوفی ها برگزار می شد. صداهای«الله هو» در ان دو شب بیشترین نجوای بود که به طرف اسمان، برمی خواست. هنگام شنیدن صدای انان، به دو چیز خیلی فکر می کردم: یکی این که تجربه عملی آنان را از نزدیک ببینم؛ دیگر این که در حلقه شان شرکت کنم و خودم نیز سهمی دران تجربه داشته باشم. دنبال کسی بودم که مرا با مسئولین خانقاه، اشنا کند. گاهی از بالاخانه، داخل حولی خانقاه را می دیدم. پیش خود، جاهای که انان شب ها، برنامه اجرا می کردند؛ را تصویر می کردم.

خانقاه، خانه ای بود که در یکی از اطاق های ان که کنبد بلندتر از دیگر اطاق های حولی قرار داشت. نه شبیه مسجد بود ونه خانه. حولی کلان، با درخت های میوه داشت. مسئولش مرد قد بلند، ریش دراز و سفیدی داشت. لنگی سرش می گذاشت و دماغش بلند بود. خیلی دست به ریشش کشیده بود؛ مثل این که ریشش را «سه شوار کشیده» باشند؛ حالت گرفته بود.

 خانه اش همیشه سر و صدا بود. دراتباطات اجتماعی مرد متولی خانقاه، مشکل دیده می شد. با اولادهایش جنگ داشت یا گاه با همسایه ها. همسایه ها هم از او بدگویی می کردند. از همین جهت دل نکردم که خود را به او نزدیک کنم یا در مجلس اَنس شان، شرکت کنم. صدای اشعار که او یا دیگر ذاکرین می خواندند؛ طرب انگیز و جالب بود.

به نظر نمی رسید که خانقاه روی متولیش اثر معنوی گذاشته باشد. خانقاه، برای او راهی برای افزایش درامد بود و بس.

پیوند عرفان و شعر

تا این که یکی از دوستان کتاب «حاج اخوند» را به من داد؛ تا خاطرات حاج اخوند را بخوانم. دران کتاب خواندم  که عرفا خیلی روی شخصیت حاج اقا اخوند، اثر زیاد داشته و بزرگان تصوّف تاثیرات عمیقی بر وی نهاده است. درحال که دیگر فقها انان را تکفیر می کردند؛ ولی او به نیکی از ان ها یاد می کرده، نوجوانان، جوانان و اطرافیان خود را به خواندن و مطالعه  اشعار  شاعران بزرگ از جمله: شاهنامه، خیام، حافظ، سعدی و دیگر شاعران، دعوت می کرد و به درک محتوا و مقصود عارفان و شاعران فرامی خواند.

Haj akhond

بعد از ان تاریخ، مدتی شروع به خواندن «گلستان و بوستان سعدی»  کردم و سراغ کتاب « افغانستان در شعر فردوسی» اثر احمدعلی کهزاد، رفتم. او اشعار فردوسی را در مورد جغرافیای افغانستان جمع کرده.

اشعار فردوسی مرا به یاد قصه های سیاسی و جنگی  تاریخ معاصر مثل «بازی بزرگ» انداخت. خواندن افسانه های کهن، انسان را وادار می کند که غول تکنولوژی امروزی را خوب درک کند.  در افسانه  ها، دیو، غول و پر طاووس تعیین کننده جنگ ها بودند. اکنون، پهباد ها، ابزار الکترونیکی و سایبری تعیین کننده است.

باز در یکی از روزها، قصه ی استاد «حیدروجودی» شاگرد شاعر صوفی معروف عشقری بزرگ، را در یکی از روزنامه ها، خواندم که در کتاب خانه عامّه کابل بیش از ۵۰ سال شده که دایما یک روز هفته، اشعار مولانا را برای مشتقان مولوی، درس می دهد؛ آنان را با راز و رمز خلقت، هستی و عشق حقیقی اشنا می سازد.

کاش می شد در این حلقه شرکت کنم و با اندشیه و شخصیت او اشنا شوم. زیرا تصوف و عرفان، در شرایط فعلی تنها راه نجات کشور از بدبختی و بیچارگی است. افغانستان، گرفتار وحشت ترور و کشتارهای بیرحمانه شده و افراد حاضر نیستند؛ به ندای انسانیت گوش دهند.

به نظر می رسد که «عرفان و تصوف» تنها مکتب است که می تواند افغان ها را با انسانیت اشتی دهد و درد و درک مشترک بین همه انان از هر قوم ونژاد ایجاد کند، است.  جنگ، خشونت و بحران هی کلان سیاسی و اجتماعی در سال های گذشته، مردم افغانستان را از ارزش هیا انسانی خیلی دور ساخته است. باید درخت تصوف به جای بنیادگرایی و افراطیت، در دل مردم کاشته شود، رشد کند، نمو کند و ثمر دهد. ما نیاز داریم که با کمک رسانه ها این ایده را ترویج  کنیم.

حیدروجودی

حیدروجودی

تجربه شرکت در مجلس ذکر

این ایده را داشتم و خودم می خواستم  اول تجربه نزدیک از حلقه ذاکرین و تصوف داشته باشم. دنبال ادرسی می گفتم که خدا برایم فرصت را داد و کسی پیدا شد که مرا راهنمای کند و در یک حلقه ببرد. گرچه من او را نمی شناختم و او را ندیده بودم؛ اما در واتساب فقط چند پیام با هم رد و بدل کرده بودیم. ساعت ۱:۲۲ در یکی از مناطق کابل رسیدم. مدتی حوصله کردم و انگاه برایش زنگ زدم. او امد، لباس سفید بر تنش بود و دستکول پر از کتاب در دست، محاسن سیاه و سفید، چهره نورانی و خوش تیب داشت، قدش متوسط بود و با من احوال پرسی گرمی کرد. او به من خوش امد گفت و درابتدای دیدار گفت که این جا از همه ی مردم حضور دارد و زبان اهمیت ندارد. دری زبان و پشتو زبان در این جا شرکت می کند؛ همه این جا یک هدف دارند. خودسازی است.

دنبال جای برای پارک مورتم بودم؛ که او گفت دنبالش نگرد. همان جا جای پارک دارد. با هم سوار موتر شده و داخل خانه قدیمی شدیم. حولی کلان بود. یک موتر قیمت بالا، در زیر یک چپرک پارک شده بود و پشتش چند تا گوسفند در میخی بسته شده و علف می خوردند. طرف چپ حولی چند تا اطاق دو منزله  بودند که پیش درب منزل پایین، قفسه کفش با چندتا کفش دیده می شد و صدای بلندگو، که فردی در داخل در حال سخنرانی کردن بود، می امد؛ وارد شدیم. اطاق در حدود ۵ در ۸ متر بود. سقف اش کوتاه بود. معلوم بود که برای سالن پذیرایی درست شده و یک دانه کیلگین باز بود؛ تا تهویه هوا صورت بگیرد و هوای نسبتا سر بود.

سخنرانی

دیدم که دو نفر ریش سفید در طرف راست اطاق روی توشک، نشسته  اند و در طرف چپ سالن، شش نفر رو د روی آنان بر زمین سرد نشسته بودند و به سخنان یکی از ان ریش سفیدها گوش می داد. راهمنما مرا هم در کنار اندو ریش سفید راهنمایی کرد که انجا بنشینم. من همان جا، بدون این که با کسی حرفی بزنم نشستم. یک نفر در کنج اطاق در حال نماز خواندن بود. راهنمای من هم رفت تا در کنار ان نفر نمازش را بخواند.

 ریش سفید درباره اهمّیت اسلام اوردن خلیفه دوم اسلام، صحبت می کرد. او گفت که خلیفه دوم در مکه هنگام که فشارها، علیه پیامبر شدید بود، رفت؛ که پیامبر را از ادامه دعوت به اسلام منع کند و به قول خودش پیامبر را ادب کند. اما وقتی داخل مجلس پیامبر شد، تحت تاثیرش قرار گرفت و مسلمان شد.

خلیفه دوم، از پیش پیامبر برون شد؛ منقلب شده بود و معنویت پیامبر او را تحت تاثیر قرار داده بود. او از کرامت های خلیفه دوم نقل کرد که در هنگام  فشار مشرکین بر او و دیگر مسلمانان، گفت: اگر ما ۳۱۳ نفر می بودیم؛ در برابر همه تان مبارزه می کردیم و پیروز هم می شدیم. در جنگ بدر، پیش بینی او درست درامد. در ان جنگ، مسلمانان ۳۱۳ نفر بودند و برای اولین بار مشرکین را شکست هم دادند.

دیدگاه جمعی

بعد از تمام شدن سخنرانی، یک نفر دیگر از کلان های جلسه، از دیگران خواست که درباره سخنرانی نظر دهند. جوانی «مایک» را گرفت. درباره معرفت و ذکر چند دقیقه ی صحبت کرد. بعدش بلافاصله همین دوست که مرا در جلسه شان برده بود؛ عنان سخن را به دست گرفت و به معرفی سخنران و معرفی  من پرداخت. نامم را گرفت که برای اولین بار در این جلسه از راه دور امده است. من دوست داشتم در این جلسه  گمنام بمانم؛ بیشتر با جمع و با مکتب فکری اشنا شوم؛ اما نشد. بعدش مایک را به من دادند که حرف بزنم. من در باره ضرورت تهذیب، توجه به نفس، معرفت درونی و بازگشت به خویشتن، معضل از خود بیگانگی در جامعه افغانستان و دوری از معنویت پرداختم. این ها هدف خود من از شرکت در مجلس مبارک ذکر شده ام.

حلقه ذاکران

ساعت ۲ و سی دقیقه شده بود. تعداد جمعیت، در ابتدا در حدود ۲۵ نفر بود؛ کم کم زیاد شد. یکی گفت که قاری صاحب کجاست؟ یک نفر با قد متوسط از دیوار خودش را جدا کرد و بلند شد؛ امد جلو جمعیت، ریشش را تراشیده بود. از نظرسنی، عمرش بالای ۴۵ سال را نشان می داد؛ پلاستیکی در دست داشت؛ رو به  ما، بر زمین، زانو زد و دیگران در کنارش به صورت چهار زانو نشستند. دوست که راهنمای ما بود. گفت هرکس که مشکل زانو ندارد حلقه را تشکیل دهد. (وقتی که کلمه حلقه را شنیدم یاد ان کلمه در سال های که در قم بودیم افتادم که ما برای جلسات خود استفاده می کردیم. )

حلقه اول شکل تشکیل شد. اکثرا نیروی جوان اعضای حلقه اول بودند. دیگر افراد حلقات بعدی را شکل دادند و همه روی زانو نشستند. وقتی که ارامش برقرار شد. قاری با خواندن یک ایه قران ذکرش را اغاز کرد.

ذکر اول: حسبی ربی، جل الله، روح المقربین صلی الله

قاری اولین ذکر را با صدای بلند خواند و تمام افراد همراه با ریتم خاص، همصدا با او ذکر را تکرار می کردند. در ابتدا تَن صداها، اهسته در حد زمزمه، بود. اما سر تکان دادن ها شروع شد. در این هنگام به فکر یاد داشت برداشتن از ذکر افتادم که ان ها چه ذکرهای را می گویند که من هم یاد بگیرم و هم برای گزارش ازش استفاده کنم. نفهیمدم که این ذکر را چند بار تکرار کردند و من ان وقت تازه نفس بودم همراه انان با شوق تمام ذکر را تکرار می کردم.

در ذکر اول، افراد به کفایت خداوند اقرار می کنم. انگاه بر روح پیامبر مقرّب صلوات می فرستاد.

ذکر دوم: لا اله الا الله

افراد در ذکر دوم به وحدانیت خداوند اقرار می کرد وبارها تاکید می کردند که خدا را به یگانگی می شناسند. به همین خاطر ذکر دوم با اهنگ شدیدتر اغاز شد. همه شرکت کنندگان با ریتم خاص سر می جنباندند و ذکر وحدانیت، تکرار می کردند.

مشکل من شروع شد. نمی توانستم، حرکات سر خود را با حرکت سر انان هماهنگ کنم. همانک کردن این کار خیلی برایم سخت شده بود. اگر من طرف راست می جنباندم می دیدم که انان طرف چپ می چرخاندند. من تا اخر نتوانستم حرکات بدن خود را از انان تقلید کنم. فقط یک چیز را فهمیدم که در اخرین مرحله، باید سر را به طرف پیش خم کنم . وقتی که تکرار ذکر با صدای بلند شدت بیشتری پیدا می کرد، سر را خیلی زیاد خم می کردند.

ذکر سوم: الا الله

این ذکر با اهنگ شدید و تن صدای هماهنگ ادا می شد. به خصوص گفتن الله، در اخر باید هو را خیلی شدید می گفیتند و مدّش را می کشیدند. مثل کوبیدن چکوش بر سندان. انعکاس صدا، باید خودش را نشان دهد.در این وقت هیجان شدیدی بر حلقه حاکم  شده بود. افراد به راست و چپ می چرخاندند و محکم به طرف پیش شان خم می کردند و با صدای بلند «الله» می گفتند.

من یاد مراسم سینه زنی افتادم که در سال های جوانی، در یک حسینیه، شرکت کرده بودم. دران زمان از نظر سنی جوان بودم. کم در بین مردم رفتم و در میان جوانان زیادی قرار گرفتم که آنان یک حلقه  را تشکیل داده بودند. من هم به صورت اتفاقی در میان حلقه انان گیر افتاده بودم. انان محکم به سینه های شان به صورت دیوانه وار می کوبیدند، من هم تحت تاثیر انان ازایشان پیروی می کردم و محکم بر سینه ام می زدم.  انقدر هیجانی شده بودم که نمی فهیمدم که چقدر محکم سینه می زدم. از سر و صورتم عرق سرازیر بود.

بعد از چند سال، دقیقا در محفلی شرکت داشتم که همان هیجان بر جمع حاکم شده بود؛ اما من نتوانسته بودم از مشاهده گری و گزارش گری عبور کنم. ذهنم درگیر این بود که ببنیم که دیگران چه می کنند؟ گاه فکرم به مشکلات شخصی ام می رفت که فلان قرضداری را چه کنم؟ با فلان مشکل چگونه برخورد کنم؟ اما وقتی به خود می امدم، می دیدم که هماهنگ با دیگران ذکرها را تکرار می کنم و سرم را مانند ان ها می جنبانم؛ ولی با دقّت به حرکات سرم متوجّه ناشی گیری وعدم هماهنگی رفتارهای خود و دیگران تعجب می کردم. یا رفتار خود را مضحکه آمیز می دیدم. به خودم می خندیدم؛ سریع به دیگران نگاه کردم که کسی متوجه خنده هایم نشود و به من نگاه نکند.

خوشبختانه چشمان همه افراد بسته بودند و بعضی هایشان انقدر غرق در ذکر بودند که از اطراف شان کاملا بیخبر بودند. یک نفر در سمت چپ حلقه، دورتر ازمن؛ دیدم که نگاه می کند و شاید مرا زیر نظر داشت. شاید می دید که خیلی ناشی هستم.

دوست که مرا با خود برده بود، مثل من حرکاتش، موزون نبود. اما مرد که طرف چپم بود و روی دو زانو بر زمین نشسته بود، خیلی با ریتم خاص، با صدای بلند «الله هو» می گفت و با تمام قدرت، سرش را به طرف راست  و چپ می چرخاند. بازوانش را به هم می فشرد و به هم نزدیک می کرد. آنگاه با تمام قدرت سرش را طرف پیشش خم می کرد و ترسم این بود که سرش به زمین نخورد. صدایش با گفتن «الله هو» خیلی کوبنده بود. جوان دیگر  که از او هم کرده قوی هیکل تر بود، بین من واو نشست. حرکات و صداهای بلند آنان، مرا تحت تاثیر قرار داده بود. من بیشتر متوجه ان ها بودم ،تا خودم و این تمرکز قلبی را از من گرفته بود.

ذکر چهارم: الله ،هو، حی

ناگهان قاری ایه ی خواند که اشاره به نماز و ذکر داشت. همه افراد بلند شدند. همه دست ها را روی سینه های خودشان گذاشتند. شروع به ذکر گفتن کردند. همه با آهنگ هماهنگ اول «الله» می گفتند؛ بعدش «هو» را با شدت ادا می کردند. و سپس حی را شدیدتر از دوتای قبل ادا می کرند. این بار همه افراد، اول طرف راست می چرخیدند و بعدش به طرف چپ و انگاه به طرف پیش روی نیم خم می شدند. آنان این کار را نسبتا هماهنگ انجام می دادند،اما من در تقلید ان هم ناشی بودم. کار انان شبیه به سلام  نماز جماعت به سبک فقه اهل سنت، صورت می گرفت.

در وقت ایستاد شدن فهمیدم که آنان چرا گلکین را باز گذاشته اند. زیرا بعد از گذشت، مدتی دیگر هوا خیلی مسموم می گردد. بوی عرق ادم ها، فضا را پر کرده بود و نیاز به تهویه  هوا بود.

کار انان مرا به یاد سینه زنی های ایستاده قدیمی مردمان در ولایات، می انداخت. معمولا تمام سینه زن ها به دو گروه تقسیم می شدند؛ دسته اول شعارش «یامولا»  گروپ دوم با شعار« یاعلی» جواب گروپ اول را می داد. انان به ترتیب دور یک حلقه می چرخیدند، با دست چپ، کوشه ی لباس فرد کناری را می گرفت. با مشت راست محکم به سینه شان می کوبیدند و فریاد «یا مولا» را بلند می کردند؛ انگاه با تمام قدرت سرشان به طرف پایین خم می کردند. باز تمام قد ایستاد می شدند. نوبت به گروه دوم می رسید؛ که همان عمل را با شعار« یا علی» در جواب گروپ اول تکرار کنند.  این چرخه یک ساعت، گاه بیشتر از ان ادامه می یافت. افراد گاه چنان جوش می اوردند؛ که هر دو گروه بر سینه های شان می زدند وشعارشان را تکرار می زدند. افراد که ناظر بودند؛ فکر می کردند که دیگر کسی ارام نخواهد نشست. باز در این هنگام، یک نفر سرگوی صدا می کردند «یا مولا». به تدریج افراد ارام می شدند. گروه ها به زمین می نشستد و عرق های شان را پاک می کردند. کار این ها نیز همین رقم بود. تمثیل سینه زنی های قدمی ها بود.

در وقت که سرپا ایستاد شدیم من هم جدی شدم. با صدای بلند همراهی می کردم. با فشار بدنم را به طرف راست و چپ می چرخاندم. خوب شد که در هنگام ایستادن، تنها یک ذکر گفته شد. دو باره قاری ذکر را تغییر داد.

ذکر پنجم:  لا اله الا معبود و لا اله هو.

همه نشستسم. نوع ذکر و نوع حرکات خیلی تغییر نداشت. فقط نوع ذکرش فرق کرده بود. افراد در همه اذکار به دنبال اقرارو گواهی بر وحدانیت خداوند، وحدانیت در معبودیت  و وحدانیت در ربوبیت بودند. راستش، ادم ها تنها یک حرف را تکرار می کردند و ان واحد بودن خدا بود. خدا باید واحد و بدون شریک باشد. افرد در ذکر دسته جمعی باید به یک نقطه تمرکز میکردند و ان نقطه توحید بود.

شاید معنی حلقه، همان باشد که وقتی افراد دور یک حلقه می نشستند؛ به این معنی بود که همه هستی، یک حلقه است که بر محور یک موجود قدسی و پاک می چرخد و ان موجود فقط خداست.

در این دور دیدم که جوانان داخل حلقه اول، دست هایش را روی زانوهای شان فشار می دادند؛ نیم تنه بالای بدن شان را عقب می برند و انگاه به طرف پیشرو خم می کردند. چشمان همه بسته بود. صدای «هوو» انقدر شدید بود که گاهی فکر می کردم صدای جمعیت ده ها متر  دورتر از اطاق خواهد رسید. چند نفر همراه با تکرار شدن ذکر ها، شعر می خواندند؛ هرچه گوش دادم تا اخر نفهمیدم که اشعارشان چه بود و در چه رابطه  خوانده می شد. شاید صدای افراد خیلی بلند بود. اشعار قابل فهم نبود.

کم کم خستگی را احساس می کردم. چشمانم درد می کرد و زبانم خشک شده بود. دیگر قادر به همراهی جمعیت نبودم. سرم هم درد گرفته بود.  تشنه شده بودم.

ذکر ششم: لا اله الا هوالمقصود

قاری ذکر جدید را با لحن ارام تر شروع کرد و با همان اهستکی تا اخر به پیش رفتند. در ابتدای جلسه دیدم که جوانان بوتل های اب را با خود می اوردند؛ تعجب  نمودم، که رداینهوای سرد اب را چه میکنند؟ حالا دیدم که کار انان درست بوده. منم حلقم خشک شده و هم این که سرم درد گرفته بود.اگر اب می بود، کمی بیشتر انرژی می گرفتم. نان چاشت که خورده بودم، دیگه انرژی اش تمام شده بود.

ذکر هفتم: حسبی ربی، جل الله، نور احمد صلّی الله، نورّ قلبی یالله، لااله الا الله

این بار این ذکر خیلی طولانی بود. اما در هر صورت همه  هماهنگ بدون احساس خستگی ان را می خواندند. از این که نمی توانم با ان ها همراهی کنم دق شده بودم. فکر کردم در جلسات بعدی انرژی خود را تا اخر نگهدارم و دربین اذکار تمام نشود. مثل این جلسه کم نیارودم.

هروقت به معنی ذکر دقت می کردم، می فهیمدم که یان ذکر عین توحید است. اگر افراد کوشش کنند توجه شان را به یک نقطه تمرکز دهند، ان نقطه توحید خواهد بود. آنان با این ذکر ها می خواستند؛ بگویند که خدایا تو برایم همه چیز هستی. اگر تو را داشته باشم؛ همه چیز را خواهم داشت. افراد از ان نیروهای غیبی می خواست که حضرت پیامبر را و هم قلب ما را نورانی کن.

توحید و قلب دو نقطه کانونی است که مورد توجه صوفی هاست. صوفی واقعی بدون قلب نورانی، توحید را درک کرده نمی تواند.

ذکر هشتم: استغفرالله

وقتی که قاری ایه استغفار را خواند، پیش بینی می کردم که این بار نوبت به ذکر استغفرالله، باشد. این ذکر را به اهستکی می گفتند و دیگر، ان ریتم سخت گیرانه اذکار قبلی را نداشت. بعضی ها را می دیدم که هم ذکر را می گفتند وهم پیشانی شان را گرفته بودند؛ شاید حالت توبه و انابه برای شان رخ داده بود.

اما سوالی که برایم پیش امد این که چرا این ذکر را در ابتدا، خوانده نشد. اول باید استغفار می کردند و بعدش به اذکار می پرداختند. اما در هر صورت نیاز بود که اول از همه گناهان توبه کنیم.

ذکر نهم: انت الهادی، انت الحق، لیس الهادی الا الحق.

اما انچه که تا اخر نفهیدم؛ تعداد هر ذکر بود که گفته می شد و نتوانستم؛ تعداد آن ها را بشمارم. به نظرم اذکار بر اساس شماره خاص تکرار می شد. زیرا در هر ۱۴ تا ۱۵ دقیقه، ذکر توسط قاری تغییر می کرد.

ذکر دهم: لا اله الا الله

وقتی که ذکر تعدادش تکمیل شد . منم تقریبا خسته شده بودم و مرتب به ساعت نگاه می کردم، ساعت ۳:۴۵ را نشان میداد. یک نفر ریش سفید  کتابچه ای را از طاق گرفت ان را باز کرد. ان ریش سفید کتابچه دعا را به قاری داد و او جملات دعا را به فارسی می خواند. در ان  ترجیع بندی وجود داشت که همه حاضران تکرار می کردند. حدود ده نفر دعاهای را از روی ان کتابچه قرائت می کردند.بعد از ان یک ریش سفید از پشت قران خواند و قاری دعا کرد.

اخرین دعاها که گفته  شد. افراد شروع به برون شدن کردند منم برون شدم

نتیجه

 درتمام اذکار روح توحید موج می زد. نام بردن از تعدادی بزرگان دین و یاد اوری امام زمان(ع) در ابتدا وانتهای جلسه ذکر و در خواست تعجیلش، معنویت را در حلقه ذکر بالا می برد.  من از ابتدا تا انتهای جلسه که دقت کردم؛ کدام مورد که با توصیه های فقها یا اموزه مذاهب اسلامی همخوانی نداشته باشد؛ ندیدم.

امیدوارم که حلقات ذکر، معنویت گم شده مردم باشد و عرفان اصیل با تصوف واقعی جامعه ما را از خودبیگانگی نجات دهد.

Pin on Pinterest0Share on LinkedIn0Share on Google+0Tweet about this on TwitterShare on Facebook0

مطالب مشابه

دیدگاه خودرا بنویسید

ایمیل *
نام *
دیدگاه *
اگر میخواهید عکس تان در کنار نظر تان قرار گیرد لطفا به سایت گراواتار مراجعه کنید