عشق آنها ناب‌ترین عشق بود، اما حمله انتحاری همه چیز را تغییر داد

عشق آنها ناب‌ترین عشق بود، اما حمله انتحاری همه چیز را تغییر داد

۱۶ / سنبله ۱۳۹۸ | ۰ دیدگاه

نویسندگان: سیوبان او گرادی و شریف حسن

نشر شده در: واشنگتن پست

کابل- فتانه الیاسی که حالا باید در حال انجام خرید عروسی اش می بود، بر سر قبر نامزدش در گورستانی نزدیک خانه‌ش در غرب کابل در حال گریه است. او یکی از هفت نفر در ردیفی است که همسایگان برای اعضای خانواده اش که دو شب قبلتر در مراسم ازدواج پسرکاکایش کشته شده بودند، حفر کرده اند.

مجتبی عزیزی، ۲۲ ساله، یکی از هشتاد نفری است که در ۱۷م آگست زمانی که حمله کننده انتحاری مواد همراه خود را در داخل جمعیت در صالون عروسی منفجر ساخت، آنجا بود.

با وجودی که عروس و داماد نجات یافتند اما بسیاری از اعضای نزدیک خانواده خود را از دست دادند، چنانچه میرویس علمی، داماد، به یک تلویزیون محلی گفت که “هرگز در زندگی‌ام رنگ خوشحالی را نمی بینم.”

این واقعه کمی قبلتر از دور نهم گفتگو های صلح میان ایالات متحده و مقامات طالبان در قطر که با یک پیشنویس توافقنامه صلح به پایان رسید، اتفاق افتاد. اما این وابستگان داعش بودند که مسولیت این حمله را به عهده گرفتند، یادآوری تلخ از اینکه حتی اگر مقامات ایالات متحده با یک گروه به گفتگو در مورد صلح بپردازد، خشونت های افراط گرایان از سوی ملیشه های دیگر در افغانستان همچنان ادامه خواهد یافت.

رییس جمهور اشرف غنی پس از این حمله گفت: “ما انتقام هر قطره خون این غیر نظامیان را خواهیم گرفت.”

امیر محمد عزیزی با عکس پسرش، مجتبی عزیزی / عکس: واشنگتن پست

امیر محمد عزیزی با عکس پسرش، مجتبی عزیزی / عکس: واشنگتن پست

حمله بر مراسم عروسی حس امنیت را در گردهمایی های اجتماعی در پایتخت از بین برده است. اما برای فتانه سبب تغییر مسیر زندگی اش نیز شد که در چرخه یی از خشونت های نابخشودنی که هیچ راه خروجی در آن دیده نمی شود، خانواده او را در برگرفت.

او که هژده سال سن دارد، همسن جنگ افغانستان است و در شهر کابل، جایی که حملات بمب گذاری امری عادی است، با نگرانی رشد کرده و زندگی روزمره اش را گذرانده است. اما تا ماه گذشته، صالون های پایتخت که در آن مراسم های پر زرق و برق برگزار می شد، یکی از مکان هایی بود که هنوز میشد در آن احساس امنیت کرد.

برای زوج های جوانی چون فتانه و مجتبی، ازدواج های خانوادگی میتوانست فرصتی نادر برای گذراندن وقت در کنار هم باشد.

مراسم نامزدی این دو نفر، همانند بسیاری نامزدی های دیگر در افغانستان توسط والدین آنها تنظیم شده بود. اما آنگونه که فتانه توصیف میکند، این دو به زودی گرفتار “ناب ترین عشق” شدند و تاریخ عروسی آنها برای اواسط سپتامبر در نظر گرفته شده بود.

او {مجتبی} با خواهران و برادرانش مهربان و سخاوتمند بود. او اطمینان داشت که میان رفتار آرام و کار پایدار او به عنوان یک نجار زندگی سالم و امنی برای او {فتانه} تضمین شده است. آنها باهم رویای بزرگ کردن دوکودک در محله ای را داشتند، که خودشان در آن رشد یافته بودند.

فتانه در مصاحبه یی گفت: “من احساس میکنم عشقی را که با مجتبی تجربه کرده ام، هیج کس دیگری تجربه نکرده است. از روزی که ما با هم نامزاد شدیم، میتوانستم این عشق را در تمام وجودم احساس کنم.”

زمانی که هردوی آنها در مراسم ازدواج پسرکاکای خود که درست چند هفته قبل از ازدواج خودشان برگزار شده بود، دعوت گردیدند، برای دیدن همدیگر به دور از محدودیت های خانوادگی سر از پا نمی شناختند.

یک حمله انتحاری در محفل عروسی در یک شب شلوغ شنبه در تالار شهر دبی در کابل / عکس: AP

یک حمله انتحاری در محفل عروسی در یک شب شلوغ شنبه در تالار شهر دبی در کابل / عکس: AP

فتانه به یاد می آورد که مجتبی صبح روز قبل از عروسی با او دیدار کرده و از او خواست تا لباس طلایی رنگی را که اخیرا خانواده اش برای او هدیه خریده بودند، به تن کند. او تمام بعد از ظهر را با خواهرش در آرایش و فر دادن موهایش سپری کرد. سپس هردو از خانه به سمت محل جشن رفتند.

ازدواج های افغانی معمولا جداگانه برگزار میشود، و در آن شام شنبه، همینکه غذای شب در سمت خانم ها صرف شده بود، در سوی دیگر، امید، برادر بزرگتر فتانه متوجه داخل شدن مردی شد که هنوز او را نمی شناخت.

صدها نفر در بخش مردانه حضور داشتند. باند موسیقی در حال اجرا بود. مردان و پسران هنوز در حال رقص بودند. اما امید میگوید که نمیتوانست این احساس را از خود دور کند که چیزی خوب نیست.

امید میگوید که برادر نوجوان عروس نیز مشکوک شد و این مرد را که لباسی سفید بر تن داشت و یک بکس کمپیوتر در دستش بود دنبال کرده و از او پرسید که در این عروسی چه کسی را می شناسد.

سپس صدای بلندی شنیده شد.

در سمت خانم ها، همگی پراگنده شدند. فتانه میگوید که به سوی آشپزخانه عقبی رفته و دیوار میانه گذشت. برق رفته بود اما او هنوز میتوانست قتل عام را ببیند. اجساد و اندام های پارچه پارچه را می دید که به هر طرف پرتاب میشد.

او مجبتی را در حالی یافت که بر روی سرک افتاده بود. هنگامی که خود را در کنار او رسانیده و التماس میکرد که ترکش نکند، او هنوز نفس می کشید. سپس مردهای دیگری او را بلند کرده و کنار دیگر زخمی ها در یک موتر سوار کردند.

عبدالمحمد الیاسی، پدر فتانه، یکی از مردان خانواده آنها بود که آن شب در این عروسی شرکت نکرد. اما زمانی که صدای انفجار را شنید، به سمت محل دویده و در بیرون کردن اجساد از صالون کمک کرد.

در آن هرج و مرج، او نتوانست پسران خود را پیدا کند.

عبدل محمد الیاسی، 55 ساله و احمد سهیل 12 ساله، عکس 3 تن از اقارب شان که در حمله 17 اگست گروه داعش بر تالار عروسی در کابل کشته شدند به دست دارد. از سمت چپ به راست، عبدل نقیب الیاسی، 16 ساله، آرش الیاسی 13 ساله و عبدل قدیر الیاسی، 18 ساله / عکس: واشنگتن پست

عبدل محمد الیاسی، ۵۵ ساله و احمد سهیل ۱۲ ساله، عکس ۳ تن از اقارب شان که در حمله ۱۷ اگست گروه داعش بر تالار عروسی در کابل کشته شدند به دست دارد. از سمت چپ به راست، عبدل نقیب الیاسی، ۱۶ ساله، آرش الیاسی ۱۳ ساله و عبدل قدیر الیاسی، ۱۸ ساله / عکس: واشنگتن پست

سپس تلفنش زنگ خورد-هر بار زنگ زدن تلفن او را به غم و اندوه نزدیکتر میساخت. او در قدم اول فهمید که یک پسرش به سختی زخمی شده و سپس از بین رفته است. بعد خبر پسر دیگرش را شنید. سپس برادرزاده هایش. نواسه اش. بعد از آن دامادش.

او میگوید: “همیشه احساس شکرگذاری میکردم ازاینکه آنها به دنیا آمدند و ما آنها را بزرگ کردیم، اما بعدا کسی آمد و آنها را با بسیاری های دیگر کشت.”

جنازه های این هفت نفر باهم به خانه آنها آمد. فرزامِ پنج ساله. هارون چهل ساله. آرش و کامران که هردو ۱۳ ساله بودند. عبدالنقیب ۱۶ ساله. عبدالقادر ۱۸ ساله. و مجتبی ۲۲ ساله.

امیر محمد عزیزی، پدر مجتبی میگوید: “من ویران شدم. همه او را دوست داشتند او همه را دوست داشت.”

بیش از یک سال قبل، صدها دوست و خویشاوند در همین خانه گردهم آمده بودند تا جشن نامزادی فتانه و مجتبی را تجلیل کنند. او پیراهن طلایی با چادر گلابی روشن بر تن داشت و مجتبی کت و شلوار سیاه با نکتایی گلابی پوشیده بود.

زمانی که او {مجتبی} انگشتر را به انگشت او کرده و به این ترتیب سرنوشت این دو را باهم برای همیشه گره زد، عرق کرده بود.

اینک مردان بسیاری در اطراف جنازه اش گرد آمده اند، او به سختی میتواند شانسی برای خداحافظی پیدا کند.

روز بعد، هنگامی که این مردان مجتبی را دفن کردند، ذهن فتانه وعده هایی را به یاد می آورد که مجتبی در زندگی اش به او داده بود، او برایش گفته بود: “زندگی خوبی برایت میسازم، همیشه مواظبت میمانم.”

چند شب بعد، او به خواب عمیقی رفته و در رویاهایش میدید که مجتبی برگشته است. در کنارش نشسته و مثل دوران نامزدی به آرامی باهم صحبت میکنند.

سپس او از خواب پرید. تاریک بود و مجتبی رفته بود. تنها خواهرانش در کنار او خوابیده بودند.

Pin on Pinterest0Share on LinkedIn0Share on Google+0Tweet about this on TwitterShare on Facebook0

مطالب مشابه

دیدگاه خودرا بنویسید

ایمیل *
نام *
دیدگاه *
اگر میخواهید عکس تان در کنار نظر تان قرار گیرد لطفا به سایت گراواتار مراجعه کنید