این کاری است که بعد از شنیدن صدای انفجار انجام می دهم

این کاری است که بعد از شنیدن صدای انفجار انجام می دهم

۵ / حمل ۱۳۹۷ | ۰ دیدگاه

کابل افغانستان-  هرزمانی که من می شنوم که در کشورم انفجاری به وقوع پیوسته است، اولین کاری را که انجام می دهم این است که به برادرم زنگ می زنم.

احسان یکی از آن نوجوانانی است که همیشه در بیرون است – سوار بر بایسکل و با جمعی از دوستانش در یکی از میدان های خاکی کابل بازی می کند؛ این جا، میدان سبزی برای بازی وجود ندارد. من و والدینم همیشه سعی می کنیم که جلو او را بگیریم، برایش هشدار می دهیم که به جاهای امن برود. اما او امتناع می کند.”آیا در اینجا مکان امنی هم داریم؟ می توانید برایم نشان دهید؟ اگر می توانید، نشانم دهید. من به آنجا خواهم رفت.”

پس وقتی که انفجار دیگری به روز چهارشنبه به وقوع پیوست – در نوروز، جشن سال نو فارسی ما- اولین کارم این بود که برایش زنگ بزنم. سپس به یاد آوردم: از آنجایی که من در آن روز از وظیفه ام به عنوان گزارشگر نیوروک تایمز در دفتر کابل رخصت بودم، بنابراین من در خانه بودم، و همینطور برادرم هم در خانه بود. من سریعا خویشاوندان و نزدیکترین دوستانم را به خاطر آوردم و به نظر می رسید که همگی خوب باشند.

سپس من یک کتابچه و یک بطری اضافی موبایلم را برداشتم و به محل حادثه رفتم. من مجبور نبودم که بروم، رییسم از من نخواسته بود که بروم اما احساس کردم که باید بروم. طبق معمول، من همانند باد در لای درختان میلرزیدم، اما به این حالت توجهی نکردم.

این هشتمین حمله بمب گذاری بوده است که من اینجا در کابل شاهدش بوده ام و به اندازه مرگ از آن متنفر هستم.

تا جایی، این بدترین حادثه یی بوده است که من تا حال دیده ام، شاید به این خاطر باشد که یکی از اولین چیز هایی که من  متوجه شدم پسری بود که با صورت افتاده بود، پاهایش از تن جدا شده بود و از فاصله دورتر او درست همانند برادرم معلوم می شد. یکبار دیگر من قبل از این که به یاد بیاورم که همین چند لحظه قبل از خانه بیرون شده ام، تلفن را برداشته بودم که به خانه زنگ بزنم و از وضعیت احسان بپرسم.

مردمان حاضر در صحنه عصبانی بودند و تمام خبرنگاران دیگر را کنار می زدند. گمان می کنم چون من خیلی می لرزیدم، هیچ کسی به من توجه نکرد.

من عصبانیت آنها را درک می کنم. آنان نمی خواهند که رنج و تقلای شان موضوعی برای خبرنگاران باشد. آنان نمی خواهند که غم و دردشان در عین زمان بوسیله بیگانگان شریک ساخته شود.

آنان به دنبال کسی برای سرزنش کردن می گردند و ما در آنجا حضور داریم نه تروریستان.

اما من از آنها میخواهم که بدانند که قبل از هرچیزی من یک گزارشگر هستم و باید وظیفه ام را انجام دهم. من می خواهم ببینم که چه اتفاقی می افتد و مردم با آن چه می کنند. و بیش از همه، من می خواهم که دنیا در مورد افغانستان بداند، در مورد این که آنان چطور مردم مرا می کشند. همین طور من می خواهم که آنان بدانند که من چهره هیچ یک از آن قربانیان را فراموش نکرده ام و احتمالا هیچ وقتی آنان از خاطرم نخواهند رفت.

در اولین حمله انتحاری که شاهدش بودم، من یک شهروند عادی بودم نه یک خبرنگار: حمله بر جنبش روشنایی در سال ۲۰۱۶٫( همانند دیگران که عملیات های بین المللی تروریزم را مشاهده کرده اند-یازدهم سپتامبر، کشتار مونیخ، پل لندن- ما افغان ها بمب گذاری های مان را نام می گذاریم.)

من به آن خیلی نزدیک بودم. جنبش روشنایی، بوسیله همتباران هزاره من، گروهی عمدتا اقلیت شیعه بوجود آمد، جمعیت بزرگی که عمدتا جوانانی همانند من بودند را به سوی یک تظاهرات ضد دولتی کشاند. ما پر از شور و شوق و شادی بودیم از این که ما در نهایت حقوق مردم مان را که برای مدت ها از آن محروم بودند به دست می آوریم. روز داغ ماه جولای بود و من از گرمای تابستان در سایه یک دیوار پناه گرفتم.

enlightening-buriel-ceremony

در آن دورتر ها چیز های بدتری را می دیدم: مرده ها و مردن ها، قربانیان معلول و بازماندگان وحشت زده، فریاد های وحشتناکی از درد و رنج و چنگال ناامیدی و خشم

آن دیوار زندگی مرا حفظ کرد. من هیچ کلمه یی را سراغ ندارم که بتواند آن صدای وحشتناک انفجار را توصیف کند، صدایی که قبلا هرگز نشنیده بودم. تمام فضا را خاک گرفته بود و من به روی زمین افتادم، شوکه شده بودم و نمیتوانستم حرکت کنم. که این خودش یک خوش شانسی بود زیرا دقایقی بعد تر انفجار دیگری شد- راهکار شرورانه تروریستان برای این که بتوانند نجات یافتگان از حادثه اولیه را نیز به دام اندازند. شیشه که از هوا می آمد بینی ام را برید، اما زخم دیگری برنداشتم.

در آن دورتر ها چیز های بدتری را می دیدم: مرده ها و مردن ها، قربانیان معلول و بازماندگان وحشت زده، فریاد های وحشتناکی از درد و رنج و چنگال ناامیدی و خشم. این انفجار ۸۴ تن را کشت و بیش از ۴۰۰ تن دیگر را زخمی ساخت.

پلیس های حاضر در صحنه هم درست همانند دیگران شوکه شده بودند و برخی های شان از کنترل خارج بودند، بدون هیچ دلیلی به سمت همه شلیک می کردند. یکی از افسران سلاحش را درست به سمت من نشانه گرفته بود. او دیوانه به نظر می رسید، درست در زمانی که نزدیک بود به سوی من شلیک کند، مردی آمد و بازوی او را به پایین کشید. من درین حالت شوکه شده بودم و یخ زده بودم، تا این که مرد پیری آمد و دستم راگرفته و به من گفت که به همراهش بدوم.

بعد تر فهمیدم که تعداد زیادی از دوستان من در میان کشته و زخمی شدگان بودند. احمد شریف دولت شاهی یکی از دوستان من که کارمند وزارت معارف بود در صفحه فیسبوکش نوشته بود:”ما تاریخ را تغییر می دهیم.” این آخرین چیزی بود که او نوشت.

بعد از آن خوابیدن برایم مشکل شده بود: من نمی توانستم فکر کردن در مورد آنانی که کشته شده بودند و صحنه هایی را که دیده بودم، متوقف کنم. زمانی که می خوابیدم، آنان را در خوابم می دیدم.

در جریان روز، بعضی از صدا ها و حوادث برایم تداعی کننده آنچه که در آنجا شد، بودند و باعث می شدند که تمام وجودم بلرزد. مردم گمان می کردند که سردم شده است اما این اتفاق برای من حتی در روز های گرم و داغ نیز رخ می داد. در آن زمان، من ساده ترین کلمات زبانم دری را فراموش می کردم، و گاهی حتی انگلیسی را هم به سختی می توانستم حرف بزنم.

من موقتا در آکسفام در ولایت دورافتاده دایکندی مشغول به کار شدم، از آنجایی که در آنجا انترنت وجود نداشت، من نمیتوانستم از آنچه در کابل اتفاق می افتد خبر بگیرم. همینطور تلفن هم کار نمی کرد و من نمی توانستم با برادرم در تماس شوم.

Kabul-blast

حمله انتحاری سرکاریز که در آن ۳۸ غیرنظامی کشته شده بودند، بسیاری از آنان متخصصان جوان در وزارت معدن بودند.

این حالت پس از مدتی مرا خسته ساخت، بنا من به کابل برگشتم و به عنوان یک خبرنگار آزاد تا ماه جولای سال گذشته مشغول به کار شدم، زمانی که بوسیله نیویورک تایمز استخدام شدم.

این دوره بدی از حملات انتحاری بود. من به هفت حمله دیگر این چنینی به عنوان یک خبرنگار رفتم، آنان در روزهایی اتفاق می افتادند که من در وظیفه می بودم، هرچند همکارانم نیز به بسیاری دیگر رفتند.

زمانی که من به تازگی در نیویورک تایمز کارم را شروع کرده بودم، حمله انتحاری سرکاریز واقع شده بود که در آن ۳۸ غیرنظامی کشته شده بودند، بسیاری از آنان متخصصان جوان در وزارت معدن بودند.

سپس در ماه اکتوبر حمله بر مسجد امام زمان واقع شد، که در آن ۵۸ تن کشته شدند. این حمله بوسیله یکی از نمازگزاران انجام شده بود که مواد انفجاری اش را در سینه اش بسته بود و درست زمانی که همگان در نماز بودند آنرا منفجر ساخت. وقتی ازین حمله آگاه شدم دوباره شروع به لرزیدن کردم و به برادرم زنگ زدم. موبایل او خاموش بود و من تا خودم را به مادرم رساندم خسته شده بودم، که مادرم برایم گفت که او در رختخوابش خواب است.

در جنوری امسال، دو حمله انتحاری دیگر انجام شد. در حمله بر هوتل انترکانتیننتال، حمله کنندگان انتحاری و مردان مسلح دست کم ۱۸ تن و یا شاید تعداد زیادتری را کشتند. من مردمانی را دیدم که در آن داخل در زیر تخت ها خودشان را پنهان کرده و اقناع شده بودندکه به زودی می میرند. برخی های شان مردند. من به این فکر می کنم که: “آنان می توانستند پدر، مادر، برادر و یا خواهر من باشند.”

در حمله بوسیله آمبولانس بر وزارت داخله قدیمی، ۹۵ تن توسط یک حمله کننده انتحاری که راننده آمبولانس بود کشته شدند- یک ترفند شرم آور دیگر.

در اواخر سال گذشته، زمانی که بر مرکز فرهنگی تبیان در غرب کابل حمله شد، و ۴۱ نفر در آن به کام مرگ رفتند، در اول ما گمان می کردیم که بم در دشت برچی انفجار کرده است. درست همان جایی که خانواده من زندگی می کنند. من به برادرم زنگ زدم و او موبایل اش را برداشت، اما به جای این که بگوید: بلی، کی زنگ زده است؟” او فورا گفت: سلام عزیزم، من خوبم. من شنیدم که بم انفجار کرده است اما من آنجا نیستم. تو خو یک دختر دیوانه استی. نگران نباش.”

Attack on mosala's Mazari

دنیا از اخبار فقر و بمب گذاری های افغانستان خسته شده است. به سختی می توان اخبار دیگری را یافت

سپس در اوایل این ماه یک بم در همسایگی ما منفجر شد، و این بار برادرم موبایلش را جواب نداد. من و مادرم هردو به او زنگ می زدیم. من می لرزیدم و گریه می کردم، اما به هر ترتیبی به صحنه رفتم و در مسیر با خواهرم برخوردم که برایم گفت که احسان خوب است. او فوتبال بازی می کرده است.

آن انفجار دیگر، در نزدیک مصلا که “تنها” ده تن را کشت، خیلی بزرگ نبود، هرچند ما آن را تحت پوشش قرار دادیم.

تعداد زیادی از دوستان و اعضای خانواده من می پرسیدند که چرا من این گونه خبررسانی را ادامه می دهم. من در جواب گفتم:” اگر من نکنم، کی این کار را خواهد کرد؟”

دنیا از اخبار فقر و بمب گذاری های افغانستان خسته شده است. به سختی می توان اخبار دیگری را یافت: ۱۵۰ تن در روز چهارشنبه کشته شدند، ۸۴تن در روز پنج شنبه، و ۱۰تن دیگر در روز جمعه به کام مرگ رفتند.

غالبا پلیس ما خبرنگاران را دور نگه می دارند و بنابراین آنچه که در اختیار ما قرار می گیرد تنها تعداد می باشد، که گاهی این را هم عمدا دروغ می گویند، چنانچه سال گذشته هم این اتفاق در حمله بر شفاخانه نظامی افتاد، جایی که بعدا همه گمان می کنند که تعداد کشته شدگان سه برابر بوده است و مقامات هم این را قبول دارند.

من گفتم که انفجار روز چهارشنبه بدترین انفجاری بود که تجربه کرده ام، نه به علت این که ۳۳ تن را کشت بلکه به این خاطر که من به آن اندازه نزدیک رفته بودم. اما بنا بر برخی دلایل این انفجار همچنان بهترینش بوده است. من امیدوارم که آن برای مان کمک کرده باشد تا برخی از بدبختی های واقعی انسان را به روشی که هیچ شماره و نمبری نمی تواند القا کند، بیان کنم. این مسئله تلاش را ارزشمند ساخت.

مادر آن پسر، مصطفی، که شبیه برادر من بود، همچنان با جسد پسرش حرف می زد، و هرکسی در اطراف او با صدای گریه و اندوه او وحشت زده شده بودند:” بچه مقبولم، بچه مقبولم. بچه جوانم. خدا می داند که چگونه تورا بزرگ کردم. چرا گذاشت که تو بمیری؟”

در نهایت، بیش از این ماندن در آن صحنه بسیار خطرناک بود، به همین خاطر من به رییسم در کابل نوشتم که باید آنجا را ترک کنم. و البته من داشتم می لیرزیدم.

همین که آنجا را ترک می کردم، پسری را روی یک دوچرخه دیدم. او درست همانند برادرم لباس پوشیده بود. من به احسان گفته بودم: “در خانه بمان.” من به تعقیب این پسر رفتم تا این که خودم را به او رسانیدم. او کس دیگری بود نه برادر من.

  نویسندگان: فاطمه فیضی و راد نوردلند

منبع: نیویورک تایمز

Pin on Pinterest0Share on LinkedIn0Share on Google+0Tweet about this on TwitterShare on Facebook0

مطالب مشابه

دیدگاه خودرا بنویسید

ایمیل *
نام *
دیدگاه *
اگر میخواهید عکس تان در کنار نظر تان قرار گیرد لطفا به سایت گراواتار مراجعه کنید