نخستین ترانه‌ی بهار

نخستین ترانه‌ی بهار

نویسنده و استاد دانشگاه

محمد نبی رحیم‌زی
نویسنده و استاد دانشگاه

۶ / حمل ۱۳۹۵ | ۰ دیدگاه

افغانستان خوبی‌­های زیادی دارد. یکی از این خوبی­‌ها، هم­زادی بهار طبیعت و بهار دانش است. دانش در سرزمین ما از جای­گاهی بس ارجمند، برخوردار است. نیم نگاهی به تاریخ اندیشه و کتابت در خراسان دیروزی و افغانستان امروزی، این نکته را روشن می­‌سازد که این اقلیم جغرافیایی، مهد و گاهواره­‌ی تمدن و فرهنگ در بین جوامع اسلامی بوده است.

فلسفه­‌ی اسلامی و بزرگ­‌ترین فیلسوفان جهان اسلام از این سرزمین برخاسته­‌اند. فارابی، بوعلی سینا، جوزجانی، ابوزید بلخی، ابومعشر بلخی، ابوریحان بیرونی.

برجسته­‌ترین «متکلمانِ مسلمان» از این سرزمین بوده­‌اند. «نظام و عُبَید، کعبی و ماتُریدی، فخر و غزالی».

بزرگ­‌ترین «پارسی سرایان»، خراسانی و افغانی­‌اند. فردوسی بزرگ که فرمود: «بسی رنج بردم در این سال سی، عجم زنده کردم بدین پارسی» در سرزمین ما قدم بر خاک نهاد. سراسر «شاهنامه» درباره­‌ی این اقلیم و مردمان و افسانه­‌ها و اساطیرِ ماست. «آرش کمان­گیر و کوه البرز»، «رستم و سهراب»، « افراسیاب و سیاوش»، « زال و کاوه و درفش»، «تهمینه­‌ی سمنگانی و رودابه­‌ی­ کابلی»، «گرد آفرید و سیندخت»، «کتایون و سودابه» از سرزمینِ ماست. «سنایی و بوسعید»، «رودکی و عنصری»، «پیر هرات و بیدل دهلوی»، «ابوشکور بلخی و حنظله­‌ی بادغیسی»، «لبیبی و انوری»، «حمیدی و مهستی»، « ابوالمؤید بلخی و اخسیکتی»، « جامی و ناصر خسرو»، «رحمان بابا و حضرت مولانا» و… از افتخارات این سرزمین است.

تصویر نقاشی شده مولانا جلال الدین محمد بلخی

تصویر نقاشی شده مولانا جلال الدین محمد بلخی

«ابوحنیفه و ابن حنبل»، « بخاری و مسلم»، «ترمذی و نسایی»، « کشی و مسعود عیاشی» متعلق به این سرزمین است. «خاندان نوبخت و بوسهل و طاهر» که تمدن عظیم اسلامی را در در بغداد به وجود آوردند، برخاسته از خاک پاک و عالِم پرورِ تمدنِ بلخ بودند.

با این حال، مدت­‌هاست که خاکِ افغانستان، «شور» شده است. شکوفه­‌ی دانش را در دلِ خود، نمی­‌پروراند. «کاکتوس­‌های خارا» افغانستان را مناسب رشد و نمو خود یافته­‌اند. جوانه می­‌زنند و رشد می­‌کنند و دستان مردمان ما را زخمی و خون چکان می­‌کنند. «دانش و دانشمند» ارج نمی­‌بیند و بر صدر نمی­‌نشیند. «دَغَل و دلقک بازی­» به امری نیکو تبدیل شده است. «کتاب‌خانه» تعطیل است و «سلاح­‌خانه» برقرار. مدت­‌هاست که مسیر حیات ما از «مکه» به «ترکستان» انحراف پیدا کرده است. «سعدی» چه نیکو گفته است که: « زاهدی مهمان پادشاهی بود. چون به طعام بنشستند، کم‌تر از آن خورد که ارادت او بود و چون به نماز برخاستند، بیش از آن کرد که عادت او؛ تا ظنّ صلاحیت در حق او زیادت کنند».

اکنون، حکایتِ ما در این سرزمین، حکایت زاهدِ سعدی­‌ست. آن­‌چه را که باید به وفور انجام بدهیم، نمی­‌دهیم و آن­‌چه را که نباید سامان داد­، می­‌دهیم. یکی از اموری که باید سروسامان یابد، «امرِ دانش» است. امسال «زنگ تعلیمی» به وسیله­‌ی رئیس جمهور به صدا درآمد. در سومین روز سال. طنین زنگ تعلیمی، گوش­‌های همه را نواخت. اما «نوایِ جان­کاهِ» معلمان و «جای­گاهِ به هیچ عنوان درخورِ شأن» ایشان، اندوه به خانه­‌ی دل­‌ها انداخت. «گر به دانش بُوَد بیگمان زنده مَرد» باید «حداقل­‌های» به دست آوردن دانش را در این سرزمین فراهم کرد. مردان و زنان آینده­‌ی این وطن را با «قلم و سخن» همدم ساخت. «مُهرِ جهل» را از دل­‌ها وانهاد و «مِهرِ دانش» را در آن جای داد.

مجسمه ابوالقاسم حسن پور علی طوسی معروف به فردوسی

مجسمه ابوالقاسم حسن پور علی طوسی معروف به فردوسی

فردوسی برزگ فرمود: «چنین گفت داننده دهقان پیر، که دانش بُوَد مرد را دست‌گیر». صد آه و افغان که نسلِ «داننده­‌های پیر» در این سرزمین رو به اضم‌حلال است. در کشور ما، «سخن» فراوان گردیده و «عمل» به فراموشی سپرده شده است. در زمستان گذشته، سخنی دست به دست و گوش به گوش، گشت. آن سخن این بود که «حقوق معلمان در موسم تعطیلات زمستانی پرداخته نشود». من تا هنوز این سخن را باور نکرده­‌ام. بعید می­‌دانم رئیس جمهور دانشمند ما چنین اندیشه­‌ی شومی را حتی در خانه­‌ی ذهن خود جای داده باشد. با این حال نفسِ چنین «تخیلات» که در جامعه تبدیل به «شایعات» می­‌گردد، نیز جان­کاه است. «پدرِ مشکلاتِ» ما، همین «بی­‌خیالی» نسبت به دانش و دانش­‌اندوزی و دانشمند­ پروری­ست. آن­‌گاه که «کلیدِ دانشِ مسلمین» در دستان با کفایتِ مردمانِ «خراسان­‌­زمین» بود، مکانِ مان «صدر» بود و مقامِ مان، «قدر». اکنون اما؛ نه از آن «قدر» نصیبی داریم و نه از آن «صدر» بهره­‌ای. در جامعه­‌ی ما «جوشنِ دانش»، جای خود را به «کُهنه ردایِ جهل» داده است.

چه خوش گفت فردوسی پاک­‌زاد
که رحمت بر آن تربت پاک‌باد

چه ناخوش بُوَد دوستی با کسی
که بهره ندارد ز دانش بسی

که بی‌کاری او ز بی دانشی­ست
به بی‌دانشان بر بباید گریست

تن مرده چون مرد بی‌دانش ست
که نادان به هرجای بی رامِش ست

که دشمن که دانا بود بِه ز دوست
که با دشمن و دوست، دانش نکوست

Pin on Pinterest۰Share on LinkedIn۰Share on Google+۰Tweet about this on TwitterShare on Facebook۰
افغانستان بهار تمدن خبرنامه خراسان رییس جمهور غنی فردوسی فرهنگ مکتب مولانا

مطالب مشابه

دیدگاه خودرا بنویسید

ایمیل *
نام *
دیدگاه *
اگر میخواهید عکس تان در کنار نظر تان قرار گیرد لطفا به سایت گراواتار مراجعه کنید